یاور همیشه مومن
نفرین به سفر که هر چه کرد او کرد
خوب نیستم تو این لحظه و ساعت گاهی به این نتیجه میرسم صبوری اصلانم خوب نیست این روزا پرم از صبوری اما .... .•♥´¨`♥•.¸¸.•♥´¨`♥•.¸¸.•♥´¨`♥•.¸¸.•♥´¨`♥•.¸¸.•♥´¨`♥ .•♥´¨`♥•.¸¸.•♥´¨`♥•.¸¸.•♥´¨`♥•.¸¸.•♥´¨`♥•.¸¸.•♥´¨`♥ دنیا نزدیک بود فرشته ها هیاهو میکردن راه رو با بوی گل های بهشتی برات عطراگین کرده بودن دوست برات از همه ی وسوسه های دنیا گفت: راه.چاه.دام. پرواز دلواپست بود میدونست با عشق تو رو افریده تا عظمتش رو نشون بدی نگرانت بود یکی از فرشته ها توی گوشت زمزمه کرد به جای نگاه کردن به پشتت به بالا چشم بدوز اینجا رو به یاد بیار دوست اینجاست چشم به راه تو شمع روشن محفل کسی شو با عشق زندگی کن پرواز رو نه با جسم فانی با روح ازلی یاد بگیر یکپارچه شور باش تهی از امیال و همه را در مهر خود سهیم کن تو وجود داری تا عشق را عیان کنی به سوی دوست بازگرد واون چیزی شو که برای اون آفریده شدی .•♥´¨`♥•.¸¸.•♥´¨`♥•.¸¸.•♥´¨`♥•.¸¸.•♥´¨`♥•.¸¸.•♥´¨`♥ .•♥´¨`♥•.¸¸.•♥´¨`♥•.¸¸.•♥´¨`♥•.¸¸.•♥´¨`♥•.¸¸.•♥´¨`♥ ای کاش ما اینگونه درتقدیرخودسرگرم پیداکردن آشوبگر نبودیم هرگز ماراآن ده که آن به... قدرپایین شکست ازآسمان خودقدربالای امیداست...می دانم خنده داراست کاش درهرلحظه این شعرقشنگ زمزمه می شدومارامی برد مارابه سرای آنان که جدایند از وابستگی ها می برد راه طولانی ترازپیش شده خاطراتم پرتشویش شده من خودم رادرخودم گم کرده ام دردخودرا درد مردم کرده ام آسمانم کورکوراست ودلش طوفانی قصه ام پرآه ودرداست وکمی طولانی گوش کن این قصه ی پرغصه را این صدای خسته ی آهسته را من اقاقی بودمو باغم بهشت باغبانم قصه ام را این نوشت نازبوداین باغبان باخدا پرگشودم درکنارش تاخدا لحظه لحظه غرق درشورونشاط بی هواازاین حیاط تاآن حیاط ازحیاط زندگی کودکی تاجوانی وهیاهووتکی سردی قصه دگرآغازشد تازه آنجا دفتردل بازشد هرچه کوشیدم ندیدم روزنی ناامیدی گشته بودم دیدنی سال پشت سال درهم ریختم هرچه میکشتم دورمیریختم دیگرازتقدیروتسلیم وتلاش دل بریدوگفت که دنبالش نباش حرف دل برخورد به رسم روزگار تابه خودآمدشده بودروبه دار راه کارتازه ای آمد به هوش آب تکرارتلاشت را بنوش صبرکن شایدکمی پیداشوی تازگی را حس کنی شیداشوی اندکی به برگ ودنیایت نگر همه را باخودبه ان دنیا مبر لااقل فکرکن هنوزهم دیرنیست البته که سایه بی تقصیرنیست سایه راخوداذن بودن داده ای گرنه چیست سایه بجزافتاده ای؟ کم کمک ازانتقامت سیرشو بنده ای لایق وباتدبیرشو باهدف هرگزمکن قهرمردباش ازهمه غیرازخدادلسردباش میتوانی سایه را لعنت کنی به مناجات خداعادت کنی این کلام نوربرگوش دلم اولین حرفش کندحل مشکلم غصه آنجاغصه بودحالاخوشیست زندگی تفسیرنازناخوشیست هرکس آیینش خوشی را پس زند عالم اوراتهمت بی کس زند پس کمی آیینه وارازخودگذر کینه سنگین است اوباخودمبر بهترینم خوبی؟ روزگارت شیرین ودماغت چاق است ؟ خبری نیست ز تو یادی از یار نکردی بی وفا رسم شده؟ نکند خاطرت از شکوه من خسته شود دل من میخواهد که بدانی بی تو دلم اندازه ی دنیا تنگ است یادت ای دوست بخیر میسپارم همه زندگی ات را به خدا که چوآیینه زلال همچو دریا ارام مثل یک کوه پر از شوکت بودن باشی داری به خودت فکر میکنی به تمام این یک سال به تمام روزاش به تمام آرزوهات یه چیزی تو گلوت گیر کرده میخوای قورتش بدی نمیشه ساعت 6:20 صبحه هنوز خوابت نبرده روی تخت دراز کشیدی و زل زدی به سقف نمیدونی چی شده ؟چی به سرت اومده ؟ کوه آرزوهات خراب شده وتو مات و مبهوت نمیدونی باید چیکارکنی؟ نمیدونی باید چی بگی ؟ یعنی یک سال عمرت هدر رفت!!!! یعنی یک سال بیخودی زحمت کشیدی!!!! یعنی یک سال تمام لحظه ها به خود سختی دادی وعذاب وجدان دیوونت کرد وحالا هیچی هیچی هیچی....... نمیدونی از شانست گله کنی از شهرت از قانون یا از خودت!!!! نمیدونی نمیدونی چی بگی!! ولی ازخدا گله ای نداری اینو مطمئنی خودت رو روی تخت جابه جامیکنی اما آرزوهات نمیخوان جابه جا شن داری فکر میکنی یعنی چی!!! آرزوهات ضرب در صفر شدن !! میخوای به بقیه ثابت کنی احمق نیستی میخوای به بقیه بگی این استرس لعنتی نذاشت میخوای بگی اصلا میخوای خودتو راضی کنی که عمر یک سالت هدر نرفته دیگه طاقت موندن رو تخت رو نداری بلند میشی شروع میکنی به قدم زدن وسعی میکنی خودتو آروم کنی دلت داره میترکه جواب دلتو چی میخوای بدی ؟ صدای شکستنشو شنیدی آره شنیدی و نمیدونی چجوری بسازیش لحظه هات بوی تلخی گرفته بوی غم نه آروم نمیشی میشینی لبه ی تخت دست میکشی توی موهات وسعی میکنی فکرتو پرت کنی به خواب به آرامش فکر میکنی نمیدونی چی بگی که این حس لعنتی کمرنگ شه حس پوچی حس شکست حس حقارت حس کوچکی نمیدونی جواب اون شبایی رو که تا 3شب بیدار بودی رو چی بدی ؟ گلوت گرفته داری خفه میشی اون هنوز تو گلوته نمیدونی چطور فرو ببریش میخوای بری آب بخوری یادت میاد روزه ای ولو میشی روی تخت زل میزنی به پنجره نور قرمز رنگی پشت پنجره است میری سمت پنحره خورشید داره طلوع میکنه نمیدونی نمیدونی نمیدونی گونه هات خیس شده بغضه فرو رفته آروم شدی آره اما نمیدونی با این کوه آرزوهات که خراب شده چیکار کنی ؟؟؟؟
در 2روز عمر کوته سخت جانی کردم با همه نامهربانان مهربانی کردم هم دلی هم آشیانی هم زبانی کردم بعد از این برچرخ بازیگر امیدم نیست نیست آن سرانجامی که بخشاید نویدم نیست نیست هدیه از ایام جز موی سفیدم نیست نیست من نه هرگز شکوه از روزگاران کردم نه شکایت از دورنگیهای یاران کرده ام گرچه شکوه بر زبانم میفشارد استخوانم من که با این برگ ریزان روز و شب سر کرده ام صد گل امید را در سینه پر پر کرده ام دست تقدیر زمانم کرده همرنگ خزانم پشت سر پل ها شکسته پیش رو نقش سرابی هوشیار اوفتاده مستی در خرابات خرابی مهربانی کیمیا شد مردمی دیریست مرده سرفرازی را چه داند سربزیری سر سپرده میروم دل مردگی ها را زه سر بیرون کنم گرفلک با من نسازد چرخ را وارون کنم بر کلام ناهمانگ جدایی خط کشم در سرود آفرینش نغمه ای موزون کنم در 2روز عمر خود بسیار دل بریده ام بس ملامتها کز این نامردمان بشنیدم من که عمر رفته بر خاکستر غم چیده ام زین سبب گردی زخاکستر به خود پاشیده ام گر بمانم یا نمانم بنده ی پیر زمانم گر بمانم یا نمانم بنده ی پیر زمانم سال هاست هرچه مینویسمت بازهم ادامه داری شعرناتمام من !!! خودت بگو با کدام قافیه به پایانت برسم . وقتی که جزعشق هیچ وزنی را نمی شناسی ...خودت بگو!! دارم فکرمیکنم فهمیدین اون چیزی که تو ذهن ادماست سخته اما میشه راحت از قلبشون خبردار شد آره میشه یه نگاه به خودت بنداز یه نگاه به طرفت به چشماش نگاه کن وببین مگه نه اینکه چشم دیدبان قلبه امروز تولد یاور همیشه مومنه می خوام از عشق بنویسم نمیدونم عینک میزنید یا نه ؟؟؟ به نظرمن عشق تو وجود ادما مثل عینک عمل میکنه عشق به خودت به دوستت به آسمون به گل به زمین همه باعث میشه خدارو بهتر ببینی بهتر حس کنی حس کنی خالق این عشق چقدر زیباست عشقه که باعث میشه بخندی باشی ببینی بخونی نمیدونم عینک شما ها چطوریه اما حیفه که عشق رو تو آدما خلاصه کنیم عشق یه واژه است با تعابیر زیاد بستگی به درک ادما داره عشق به بوته ی گل هم میتونه یه عینک برای تو باشه تو که فکر نمیکنی اون بوته فقط واسه زیبایی افریده شده؟؟؟؟ بوته هم مثل همه چیز هدف داره یادت باشه هیچ چیز بی هدف نیست اون بوته شاید منتظر که عاشقش بشی تاعاشق خالقش بشی مگه نه اینکه آدما کمالات رو تا انتها میخوان ؟؟؟ مواظب عینکات باش تا حداقل اگه خودت نمیتونی شفاف ببینی عینکت باشه تا کمکت کنه به یادسهراب:همیشه فاصله ای هست دچارباید بود وعشق سفربه روشنی اهتزاز خلوت اشیاست همیشه فاصله ای هست شراب باید خورد ودر جوانی یک سایه راه باید رفت همین اگه دوست داشتید بهترین عینکی که تا حالا داشتید رو برام بنویسید راستی این بیت شعر رو هم رفیق خوب من اسیر نوشته : سالها مینویسم اما هنوز قلم اول هر دفتر حرمت خود رادارد از دست عزیزان چه بگویم گله ای نیست گر هم گله ای هست دگر حوصله ای نیست سرگرم به خود زخم زدن در همه عمرم هر لحظه جزاین دست مرا مشغله ای نیست دیری است که از خانه خرابان جهانم بر سقف فرو ریخته ام چلچله ای نیست سلام تو هیچ زمان از عمرم به قدر این سالی که گذشت و داره میگذره احساس پوچی و تنهایی و خستگی نکردم نه میخوام با کسی حرف بزنم و نه میتونم راحت شم خدارو هم که هرلحظه فراموش کردم نمیخوام !!!!!! میدونم من افسرده شدم اما !!!! خیلی وقته سعی میکنم نشون بدم خوبم اما نیستم نیستم نیستم حتی خودمم گول میزنم سعی میکنم به خودم بگم خوبم اما نمیدونم چهطور حرفامو بگم نمیدونم چرا هیچ جمله ای نمیتونه حرفای دلمو رو کاغد بیاره حتی زبونمم نمیتونه کاش حراف بودم اما نیستم نمیدونم این روزا چقدر دوام میاره اگه میشد بگم خوب بود ماه بالای سر آبادی است اهل آبادی درخواب باغ همسایه چراغش روشن من چراغم خاموش غوک ها میخوانند مرغ حق هم گاهی سایه هایی از دور مثل تنهایی آب مثل اواز خدا پیداست نیمه شب باید باشد آسمان آبی نیست روز آبی بود یاد من باشد کاری نکنم که به قانون زمین بربخورد یادمن باشد تنهاهستم ماه بالای سرتنهایی است "سهراب" آسمان محوتماشایت شده بهرچه ناله کند؟ مهدیا دیگرفقط نام زیبایت برای لحظه هامان کافی نیست چهره نمایان کن که دل درگیرتنهایی نماند، خسته است حضورداری ،به خوبها سرمیزنی، اما مسیررانشان من بی دست وپابده مهدی جان دلخورنشوازکلمات ناقصم من گم شدم بیاوپیداکن مرا ای نازبیاکه دگرگون شدن کافیست آقا به دادماهم برس... خوش آمدی نویدطراوت حسنی ************************************************************************************************** دل بخند که وقت شادی آمده علت ازبهرش زیادی آمده کن مهیاساحتت راصاف باش که غروب بی مرادی آمده آن که یک عمرازنگاهش حرف بود مهدی عسگرهادی آمده تاج وتختش عشق باشد والسلام خوش خبر،به به منادی آمده زندگی حالا ختم درمهدی شده عطرنابش ازبلادی آمده ای اسیرحالاکه رب فرموده است شادباش فوق العبادی آمده ای والاترین مرا به که وامیگذاری ؟؟؟ به خویشاوندی که پیمان خویشی را خواهدگسست یا به بیگانه ای که با من نامهربان است مگرنه تو پروردگار من و مالک سرنوشت منی ای خدای من و ای خدای ابراهیم و اسماعیل ( ای پروردگار جبرئیل و ای تربیت کننده ی محمد(ص خاتم پیامبران وفرزندان و برگزیده اش ای فروفرستنده ی تورات و انجیل و قرآن تو پناهگاه منی به هنگامی که راه ها همه بر من دشوار شوند وزمین بر من تنگ گردد """ نكنه دلخوري از من خدا آخه باز دلم گرفته دلي كه ميگن خونه ي خودته آره منزلت گرفته قصه ي قديمي بودن دلواپسي ما بود كه زمين و آسمونو توي نوبت وفاداري نگه داشته طبيب آره خدا نوشته هامو قاب كردم ولي پشت و رو كه نكنه يه وقت كسي به جز خودت بخونه اونارو خداجون مگه تو هم تو كار لودادن آثار خرابي؟ خدا بسمه آره خسته شدم ميبيني بندت چقده شجاع شده داد مي زنه خسته شده بيا به داد دل بيتابش برس بهش بگو هيچ خبري نيست بگو خيلي بدو كه شايد تو آينه ي عقب مركب ياراي عزيز ديده بشي آره تلاش كن نامه هام يادت مياد خدا؟چقد خنديده باشي مي دونم ولي باور كن واسه خنده هات ارزش قایلم يه دفعه يادمه خنديدي و صورت مادرمو ديدم خيلي قشنگ مي خندي ميبيني دوستت دارم شاهد رفتن پاييزوزمستونت بودم اما وقتي گفتي نوبت بهاره اينقدر ناز گفتي كه به خودت قسم گوشم توانايي شنيدنش رو نداشت مگه چند تا دوست دارم؟ چرا اذيت ميكني؟ مي بيني اين حرفا به گوشت آشناست آره اين بنده ي نابت اينارو گفته شايد فرجي حاصل بشه من محبت زده ي حضورتم توكجاي قصه اومدي عزيزمن شدي؟ چيه نبايد بلند بگم؟ بايد يواش يه گوشه اي پيش خودم بگم خدا دوستت دارم؟ اگه بگم حسود شدم باز ميگي بنده ي عاقلي داري؟ يا بندتو مي فرستي كه بگه آن چيز كه عيان است چه حاجت به بيان است؟ اگه بگم هم بازي مي خوام واسم چيكار ميكني؟ خيلي ها كه خوب حرف مي زدن مي گن ما چرا نمي گيم واسش چيكار كرديم؟ اين حرفو قبول داري؟ اصلا چرا بايد يه وجب بيايم كه تو يه قدم بياي؟ مگه غير اينه كه زندوني گناه يكي ديگه ايم؟ پس الله عادل يعني چي؟؟؟ هان؟ اگه كور بودم كر بودم يا از همون اولا آخر بودم با الآن چه فرقي داشتم خدايي من كيم؟ آخه چرا؟ چرا بايد خودمو مقايسه كنم؟ اصلا چرا نبايد؟ ميبيني بندت غريبه تو سوالاش اي پناه غربت غريبا يه كاري كن آخه چرا صبرم كمه؟ مشت مشت برگ هارا باد برد ميبيني دلم خون شده از پاييز خدا اصلا من نامربوط مگه بدون ربط هم میتونم بگم عاشقم؟ اصلا عشق چيه؟ آره لالايي بخون بخوابم البته بايد فكر كنم صداي تو تو گوشمه چون صدات خيلي هست و غريبه مشكي پوشيدي چرا ابر بهار؟ خدا گفته؟ خدا جون ابرو ببخش ميبيني وقتي يكيو مي بخشي گريه ميكنه پس چرا يه عمره از ته دلم گريه نكردم خداجون؟ نكنه نبخشيديم نكنه يه روز به زبونم اجازه ندي بگه دوست دارم خدا بهم اجازه بده كه بگم عزيزمي،عزيز تورو خدا... بگذار نغمه سبز بهار را در گوشهایت زمزمه کنم میدانم!! میدانم که از پائیز بیزاری اما من پائیز نیستم که آرزوهایت را به تاراج برم من حدیث روشن بهارم با من از دردهایت سخن بگو! میخواهم تو را بفهمم میخواهم تو شوم تا دیگر فراموشم مکنی !!!! سلام خیلی خوشحالم که دوباره مینویسم خیلی!!!آره خیلی شک داری !!!! قبول دارم "خیلی" خیلی غلیظ شد مثل مرباهای شاتوت مادرجون ولی من غلیظیشو دوست دارم هیچوقت فکر نمیکردم تو این یک سالی که گذروندم این اتفاقات برام بیوفته یکی از کسایی رو که دوست دارم جلوی چشمام از دنیا بره بعض از دوستام ازدواج کنن بعضیا مریض شن بعضیا عاشق بعضیام موفق اما خودم توی این یک سال نه عاشق شدم نه موفق نه مریض نه مردم جالبه نه تمام سال درگیر بودم درگیره دیگرون واتفاقاتی که براشون مییوفتاد خودم فراموش شده بودم جالبه مگه نه ؟؟؟؟ به قول شاعر: سالهاست در قفسم منتظرمهمانم که بیاید بلکه حس این قسمت تنهایی من اندکی هم که شده پاک شود از همه ی دوستانی که تو این مدت به یاور همیشه مومن سرزدن و فراموشش نکردن ممنونم وارد اين خاك بي بستان منم خاك هم خنده بود هم پر صنم اشك مي گريد در اميد كمي لالايي وخدا مي گويد بندگانم همتان اينجاييد تا بفهمي كه تكي نيست به مرام عدل او عاشقي نيست مگر در قصه هاي اصل او اين همه رفتن و ديدار و شكست آن همه مهر كه به يك دل مي نشست آخرش مرگ است و تقويم و عزا درد با درد و رهايي با رها من من و ماما تمامت مي كند حق به ناگه بي كلامت مي كند شاهد بيداري خوش منظري خود بدون خود فقط با ديگري آن كه عمرت را فدايش ميكني رب كسي ديگر خدايش ميكني مي پرستي و گمانت عشق اوست زندگيت مي شود چند قطعه پوست پوست هاي خارخار بندگيت بي وفاوكم فروغ است زندگيت ناله هايت دركنارت خواب ديد كي خود خورشيد را مهتاب ديد؟ مي روي و بي خيال شاهدي عاشقي تاكي وتاچند سالگي؟ پر زپاسخ هاي بي پرسش شوي جنس پرمايه ي بي ارزش شوي خواب هايت را ورق زن سايه كن نور را با خاطره همسايه كن در كلاس غصه ها غايب بمان قايق در رود نالايق بمان وصف دره دره كوه ناز كن آخر اينجا ،رفتنت آغاز كن باز هم با رفتنت اينجا بمان شعر بيزاري ز فردارا بخوان هر چه باشد حال نيست اين زندگيست اصل بودن هم تراز بندگيست نامه ي اعمال خود را پاك كن قلب خالي از فروغ چالاك كن مست باش و مست ديدار خدا بسته ي آزاد تكتاز رها درگه پاكيزگيست آزاد باش غم حرام است ذره اي دلشاد باش ذره ذره جان بگير تكميل باش پر گناه وعاري از تقصير باش کس نیست در این گوشه فراموش تر از من وز گوشه نشینان تو خاموش تر از من هر کس به خیالیست هم آغوش و کسی نیست ای گل به خیال تو هم آغوش تر از من شهریار نمیدونم این شعر آغاز خوبی واسه این نوشته هست یا نه ؟؟؟ نمیدونم چرا نوشتم!!!! می خوام یه اعتراف کنم من ... ای کاش من معنی داشت تا حالا شده سر 2راهی باشی یا نه اصلا یه راهی فرقی نمیکنه مهم چشمای تویه که 2راه ببینه یا یه راه پرم از تشویش و نگرانی و اضطراب چرا ادما تنها زاده میشن تنها میمیرن شاید دلیلش نوع خاصه خلقت ادماست شایدم .... کلافم مثل یه کلاف سر در گم دلم می خواد با کسی حرف بزنم کسی که حرفامو بفهمه احساسم رو درک کنه و به من خرده نگیره و بی غرض راهنماییم کنه کسی که اونقدر محرم باشه که از گفتن حرفام به اون هیچ دغدغه ای نداشته باشم یه دلخوشی میخوام توی این شهر شلوغ توی این روزگار لبالب از مشغله های کاذب از بچگی اینجوری بودم مامانم میگه: همیشه بهونه گیر بودم (بودم ؟؟؟؟هنوزم هستم) و وقتی از کنارم دور میشده شروع میکردم به گریه کردن هنوزم وقتی احساس تنهایی کنم ترس تمام وجودمو میگیره و آروم آروم بارونی میشم فرقش با بچگی تو اینه که بارون اونموقه ها رو صورتم میبارید اما الان تو دلم میباره همیشه از تکیه کردن و دوست داشتن زیاد آدما میترسم نمیدونم شاید به خاطر اینه که آدما تکیه گاه خوبی نیستن اما واقعیت اینکه هر چیزی رو که خیلی دوست داشتم از دست دادم از امتحان خدا میترسم میترسم بازم رد شم ((اما فاصله گرفتن از آدمایی که دوستشون داریم بی فایده است زمان به ما نشون میده که جانشینی برای اون ها نیست )) گوته نمیدونم شاید گوته راست میگه شایدم من!!!!! قرار بود اعتراف کنم اعتراف میکنم قدر چیزایی رو که دارم نمیدونم و خدای مهربون رو توی مشغله های زندگی گم میکنم به قول سهراب :(( یک نفر دلتنگ است یک نفر میبافد یک نفر میشمرد یک نفر میخواند زندگی یعنی یک سار پرید از چه دلتنگ شدی ؟؟؟ دلخوشی ها کم نیست :مثلا این خورشید .کودک پس فردا .کفتر آن هفته . یک نفر دیشب مرد وهنوز . نان گندم خوب است . وهنوز .آب میریزد پایین .اسب ها مینوشند قطره ها در جریان برف بر دوش سکوت و زمان روی ستون فقرات گل یاس
ادامه مطلب



روی قبرم بنویسید کبوتر شد و رفت
زیر باران غزلی خواند ، دلش تر شد و رفت
چه تفاوت که چه خورده است غم دل یا سم
آنقدر غرق جنون بود که پر پر شد و رفت
روز میلاد ، همان روز که عاشق شده بود
مرگ با لحظه ی میلاد برابر شد و رفت
او کسی بود که از غرق شدن می ترسید
عاقبت روی تن ابر شناور شد و رفت
هر غروب از دل خورشید گذر خواهد کرد
دختری ساده که یک روز کبوتر شد ورفت
| Design By : Night Skin |


